
من از تمام تمام حرفا و مكالمه ها حتي ديدار ها همه اش رو ارشيو دارم همه حرفامون ركورد شده يه حسي ميگفت لازمه......
ادامه مطلب
نمتونم این احساس رو درک کنم.چند بار برام پیش اومده.یکی اون بار که از مامان سیلی خوردم.بریدم.خیلی چیزا تموم شد.کلا خالی کردم.تهی بودم.نمیدونستم چه کار باید بکنم و نهایتا پناه بردم به همون اغوشی که...و اینجا امروز دوباره همون حس بود.شنیدم از خیلی چیزا.پلن هایی که ... یهو هم چی عوض شد.یه جور دیگه.قرینه ها کنار هم...بگذریم...ولی اخرش پناه بردم به همون اغوشی که اینقد نا ارومم کرده بود.سرم رو شونه تو بود...دنیام ناارومه.نمیتونم درست فک کنم وقتی کنارم بودی حس کردم نمیتونم بگم هر وقت صلاح دونستی این کار رو هم بکن ولی الان که مثل هر شب دارم میسپارمت به اسمونا میگم: "من...
ادامه مطلب