
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم؟!...
ادامه مطلب
پینوشت: فک کنم من تنها کسی ام که همزمانکه دارم باهات حرف میزنم برات مینویسم "عاشششششقتم نفسسس" و همزمان ایجا بهترین لحظه ای زندگی رو ثبت میکنم....
ادامه مطلب
يادته بهت گفته بودم صبحا كه گرم حرف زدنيم همكاراي من ميگن شماها چي ميگين كه حرفاتون تموم تموم نميشه و حسابي براشون عجيبه....امروز تو تيستي ... حرفي نيس... ...
ادامه مطلب
روز تولد یکی از اون روزاییکه هم شادی و هم یه چیزی تو وجودت غریبگی میکنه.یه سال از زندگیت تموم میشه که رشار از خاطره است.خنده ها و ناخوشی هایی که بزرگت کرده.این روز یه جوریه.دلت میخواد کنار اونایی باشی که بفهمنت.نگات کنن و بدونن تو الان چی میخوای.دستتو اروم بگیرن و منتظر بشن اونقد که تو حرف بزنی.بخندی باهاشون.برقصی باهاشون.ویش لیستت رو بنویسی باهاشون و ارزوهات رو باهاشون تصور کنی. وقتی شمع هاتو فوت میکنی باید صدایی همراهیت کنه "بیا شمع ها رو فوت کن که صد سا..." که تو بخوای صدسال کنارش باشی.نفست به نفسش بند باشه و... ...
ادامه مطلب
امشب عمیقا دلم دستای مردونه میخواست که محکم بغلم کنه و با همه وجود یه تکون بهم بده و بگه دیوون نگران نباش من هستم.من پشتتم با همه وجود.نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره.امشب دلم ترو میخواست... پینوشت : جاده بارونی نیمه های شب وسط این دار و درختها ترسناکه ولی امن تر از خونه ایه که......
ادامه مطلب
امشب یکی از اون شبهاس که من بیقرارم.یکی از اون شبها که حس های چند گانه دارم.از اون شبها که جای خالیت بیداد میکنه.از اون شبها که دلم میخواد برم یه جایی که هیچ کس نباشه و از دور رصد کنم بقیه رو و ببینم تا کجا هستن؟ کی و کجا نگرانم میشن؟کی و چه جوری دنبالم میگردن؟اصلا نگران میشن یا نه؟از اون شبها که ته خطه... از اون شبها که به در و دیوار میزنم... نفس کم اوردم... از اون وقتا که دقیقا دوم بودن و بازیچه بودن تنها حسیه که درکش میکنم.از اون وقتا که هر چی فک میکنم نمیتونم بفهمم . از اون شبهای لعنتی که دلت میخواد بری زیر دوش.از اون دوشا که سوراخ هاش رو جرم گرفته و اب ازش سو...
ادامه مطلب
نمتونم این احساس رو درک کنم.چند بار برام پیش اومده.یکی اون بار که از مامان سیلی خوردم.بریدم.خیلی چیزا تموم شد.کلا خالی کردم.تهی بودم.نمیدونستم چه کار باید بکنم و نهایتا پناه بردم به همون اغوشی که...و اینجا امروز دوباره همون حس بود.شنیدم از خیلی چیزا.پلن هایی که ... یهو هم چی عوض شد.یه جور دیگه.قرینه ها کنار هم...بگذریم...ولی اخرش پناه بردم به همون اغوشی که اینقد نا ارومم کرده بود.سرم رو شونه تو بود...دنیام ناارومه.نمیتونم درست فک کنم وقتی کنارم بودی حس کردم نمیتونم بگم هر وقت صلاح دونستی این کار رو هم بکن ولی الان که مثل هر شب دارم میسپارمت به اسمونا میگم: "من...
ادامه مطلب