از اون شبها که به در و دیوار میزنم...
نفس کم اوردم...
از اون وقتا که دقیقا دوم بودن و بازیچه بودن تنها حسیه که درکش میکنم.از اون وقتا که هر چی فک میکنم نمیتونم بفهمم .
از اون شبهای لعنتی که دلت میخواد بری زیر دوش.از اون دوشا که سوراخ هاش رو جرم گرفته و اب ازش سوزنی میزنه بیرون.و وقتی تنت رو میسوزونه اروم نه اصلا بلند گریه کنی.گور بابای دنیا و هر کی که خوابه.
از اون وقتا که دلت میخواد یه رژ قرمز بزنی یه ارایش غلیظ بکنی.اونوقت گریه هاتم قاطی اش بشه.از اون شبا که باید موهات بلند باشه .یه طرف صورتتو پر کنه و اونور صورتت اشک باشه و سلفی بگیری تو تاریکی و باورت شه تنهایی.
از اون شبای لعنتی که دلت قلیون هلو میخواد .اونقد که وقتی از پای قلیون بلند شی سرت گیج بره و ...
از اون شبای لعنتی که دلت میخواد یقه لباستو ...
امشب از اون شباس ...
برچسب:
نویسنده: ستایش کوهی