
يكي دوروزه كه همه جا پر شده از اشباح سرگردون، لباساي خوني پاره...دارم به اين فك ميكنم كه چي ميتونه ترسناك تر از تنهايي باشه ؟ چي ميتونه ترسناك تر از دروغ باشه؟ ترسناك تر از حس بازي خوردن باشه؟! كاش يه توضيحي ميتونست منو قانع كنه،برگردم به قبل، بتونم اعتماد كنم، دوست داشته باشم... پينوشت ١/گاهي يه فكرايي مياد تو سرم كه نگو... پينوشت ٢/ كاينات ... من رو سرشار از شادي و انرژش و بخشش كن....
ادامه مطلب