خرید بک لینک
من همیشه عاشق یواشکی های زندگی بودم، یه جوری یه هیجانی میده به آدم که حس میکنی برا ساعتها بسه که تو خیالت باهاش بخندی و تو خیالت باهاش حال کنی.بشینی یه گوشه و یهو بخندی، یهو اشکت بریزه و همه فک کنن خل و چل شدی.اعتراف میکنم همیشه یه یواشکی تو زندگی داشتم.نه اینکه لزوما چیز بدی باشه ولی خلاصه یواشکی بوده دیگه.ساده ترینش شنیدن آهنگ های لس آنجلسی تو بافت مذهبی خانواده ام بود.وخیلی چیزای دیگه...کلا چالش رو خیلی دوس دارم.اینکه تو مغزم یه سری چیزا رو بسازم بعد بیارم تو دنیای واقعی و بازخوردش رو ببینم.یه ایده هایی تو سرمه میخوام بیارمشون تو واقعیت.امیدوارم خیلی کله نشم!!!!

همه ی اینا رو گفتم، هی به در و دیوار زدم که نگم عصر یکشنبه است و دلم تنگی میکنه ولی لعنتی نمیشه.یهو دلت میگیره.دلت یه بغل آروم میخواد.دلت یه کافی یواشکی میخواد گوشه ی یه کافی شاپ دور از چشم همه.

دلت ساعتها حرف زدن میخواد اونم تو خیابونهایی که سرو تهش معلوم نیس.وخیلی چیزای دیگه که حتی بهش فکر هم نمیتونم بکنم.میدونی بدی بعضی از اتفاق ها چیه؟ فشار همون اتفاق نیس، مشکل تخریب باور های آدمه.یکی از خواننده های خوب نوشته بود این کش و قوس برا چیه؟یه چیزی بگو بدونیم داستان چیه؟باید بگم دوست عزیزم من سالها پیش، روزای جوونی درست وقتی 19 سالم بود برا اولین بار دوست داشت شدم.و بعدش حس کردم ک خودمم دوستش دارم.خیلی داستان پیش اومد ولی انگار قرار نبود ما کنار هم باشیم.ما دور شدیم از هم.نتیجه این عشق این بود که اون مخاطب خاص تبدیل شد به سایه که همه جا بود و هیچ وقت هم مشکلی نبود.همیشه اولین تبریک تولد،عید، ولنتاین،و ...مال اون بود...همیشه یه جوری میفهمید که نااروممو یه کامنت، یه پیام، یه سکوت کشدار،یه آهنگ که آرومم میکرد با فرستادنش...همیشه برام بود و این باور من شد که دوست داشتن هست...عشق هست...تحت هیچ شرایطی تموم نمیشه، حتی اگه رسیدنی نباشه،فکر قشنگ دوست داشتن و داشت شدن ماندگاره...بعد سالها تو بدترین روزای زندگی،وقتی که تنهایی بیداد میکرد...وقتی که وسط یه تصمیم سخت بودم،یکی پیدا شد و درخواست دوستی داد.یه دوستی یواشکی...به خاطر یه مصالحی...نمیدون اصلا چرا شروع شد...چون من مدتها بود که به این موضوعات فک نمیکردم.حدود 17 سال...ولی خوب روزگار گاهی آدم رو تو بد موقعیتی میزاره...من با اون پیش فرض وارد گود شدم...که میتونم دوست داشته باشم.لمس بشم،بخندم، گریه کنم.هیجانزده بشم با دیدنش و دلتنگ شم با نبودش...با همون پیش فرض هیچ چی کم نزاشتم...اونقد که خیلی چیزا رو باهاش تقسیم کردم...ولی یه روز دیدم انگار یه چیزایی سر جای خودش نیست...هیچ جایگاهی وجود نداره برا من...من میدونستم شرایط جوری نیس که انتظار خیلی چیزا رو داشته باشم ولی فک میکردم عشق میمونه،اروم...امید بخش، انرژی دهنده...فقط شکلش عوض میشه..ساعتش... و خلی چیزای دیگه...ولی یهویه شبی درست قبل از خواب...وقتی که تو خیالم یه شب بخیر میگفتم مه چی عوض شد...من تبدیل شدم به یه قربانی و دیگه هیچ...حتی همون لحظه م من پایبند موندم به همه چی و سکوت کردم به امید اینکه توضیحی حتما هست...عشق برا همه چی راه حل داره...میاد و یه چیزی میگه که همه چی حل میشه...من دیگه نخواهم دیدش،لمسش آرزو خواهد شد ولی باورم به هم نمیریزه...فکر نخواهم کرد که همه چی دروغ بوده و....ولی در نهایت ناباوری یه ترس بچه گانه...یه عقب نشینی مذبوحانه...یه نگاه سرد بعد ساعتها انتظار اونم زیر باد و بارون...اونم در حال فشار دادن پدال گاز...

این همه داستانه دوست عزیزم...الان داستان فقط اینکه باور هام خراب شده...همین...الان دلم تنگ آدم خاصی نیست...چون میدونم باید برا هر چیز به اندازه هزینه کرد...اون لیاقت عشق رو نداشت والا تجربه اش میکرد...والا میتونست این فرصت رو بفهمه. الان فقط یه عالمه سواله...الان فقط دوس دارم بدونم تا کجا بازی خوردم...تا کجا قربانی شدم...من میدونم که اصل ماجرا رو نگفته چون نتیجه اونی نیس که باید...الان فقط میخوام یه جوون مردی پیدا بشه و بیاد عین واقعیت رو بگه...از همون اول که بتونم یه تصویر واقعی بسازم و حلش کنم.میدونی من آدمی ام که باید یه مساله رو حل کنم نمیتونم دورش بزنم یا بزارمش پشت سرم...اونجوری که مساله باز باشه برام هی وسوسه میم که دوباره تلاش کنم برا حل کردنش.الان یه جوون مرد میخوام که جرات کنه برا چند ساعت بشینه بی رودرواسی از اول ماجرا رو بگه...منم با همه وجود لمسش کنم.باورش کنم و تموم.

حسی نیست...دلتنگی برا مخاطب خاصی نیست...بحث بازسازی آوار هاس.حل میشه بالاخره...مثل بقیه چیز ها فقط زمان بر میشه...چون من راه حلم رو پیدا خواهم کرد برا کشف واقعیت ها.من خودم رو میسازم ولی یه شکل جدید...و این شکل جدید لزوما پایبند نخواهد بود به یه چیزا...امیدوترم منم تو این ریکاوری تبدیل به یه ترسو خودخواه نشم که بتونم قربانی کنم ادم ها رو.دوست دارم آروم حل شه.زود تموم شه برام مثل خیلی چیزای دیگه...کاش مجبور نشم برا کشف حقیقت...کاش یهو یه هیرو از وسط این شبح ترسو بزنه بیرون...

من اعتقاد دارم به اینکه این دنیا دار مکافاته.تاوان یه چیزایی رو دادم و ارومم.دارم فقط سطح انرژی ام رو تغییر میدم.ولی خوب با اینهمه علامت سوال سخته.کاش میانبری بود...

پینوشت1/خواننده های عزیزم امیدوارم توضیحاتم مساله رو براتون روشن کرده باشه.متاسفانه به دلایلی نمیتونم بیستر روشن کنم.

پینوشت2/ یک هفته گذشت...

پینوشت 3/ چقد وقتی دنبال تنهایی هستی نایابه و وقتی نمیخوای همه در حال تدارک رفتن مسافرت ان و تو روزها تنها خواهی بود...

برچسب: عصر یکشنبه های بارانی, نویسنده: ستایش کوهی تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 0:32

صفحه بندی