ولی تو...الان که بهش فک میکنم میبینم خیلی خوب شد ظاهرت رو عوض کردی.چون تنها چیزی که بیقواره بود انگار همین تلاشت برا نمایش مردانگی بود.چون مردانگی تو وجود تو نیست.پر از ضعفی.پر از ترس...نه برا اینکه این راه رو نرفتی تا اخرش نه ( من هیچ وقت اینو بهت نگفتم ولی واقعا اگه میگفتی اومدی دنبالم که بریم بعید میدونم میتونستم) بلکه برا اینکه جرات اومدن و یه ابراز تاسف نداشتی...برا اینکه فرار کردی مثل بچه ها...برا اینکه قایم شدی...بگذریم...الان هیچ حسی نیست...حتی تنفر هم نیست.یه خلا خوبه.حس میکنم حتی ارزش به دوش کشیدن تنفر رو هم نداری.یه خلا خوبه.از اونایی که قشنگ جا رو باز کرده برا جذب.یه خلا قشنگه.ارامشم عجیبه ولی راحت تموم شدی.یجا ،یهو.استخون لای زخم نیستی الان.وقتی فک میکنم میبینم میتونم ببخشم.از قدیم گفتن مرغ پر بسته که کشتن نداره...تو که پر از ترس و و ضعفی ...حس میکنم لازم بود بزرگ بشم.به هر حال امیدوارم پس این خلا پر بشه از عشقو ارامش واقعی.همون جوری که تو تابلو نوشتم.عشق واقعی...چقد ساده یه سری از بند های تابلو محق شده.من وزن کم کردم...اولین ترجمه رو شروع کردم.دوستای غیر واقعی حذف شدن...کارم خوب شده.امیدوارم بعدیش یه عشق اروم و پایدار باشه.که واقعا خیلی بیشتر از هر چیزی میارزه.
راستی خوشحالم که بالاخره این گره کاینات هم باز شد.من تاوان یه روز رفتن رو دادم و حالا مطمینم که قرار نیس کس دیگه ای تاوان بده.سر کلاس وقتی استاد مگفت گاهی این انرژی مستقیم به خودتون بر میگرده و گاهی تو وجود عزیزانتون متجلی میشه، همش نگان بودم که یه روز ...ولی امروز به این باور رسیدم که یه روز که دور و دیر نیست یکی پیدا میشه که تو حد و اندازه های تو باشه و اونوقت سوگلی تاوان اون اشک ها رو خواهد داد...و البته بگم دلم نمیاد اینجوری بشه.برا همینم طاقت نیاوردم و بهت گفتم...که مراقب باشی و ....
و اما اخرین دلنوشته ها:
1/منکه همه کاری کردم برا این عشق.الان واقعا حس میکنم چیزی برا پشیمونی نیس.من کم نزاشتم. ای کاش کاش یکم مردونه میرفتی...یکم مردونه...اونجوری که وقتی به عقب نگاه میکردم به این عاشقی کوتاه مدت میبالیدم.
2/ یادت باشه کاینات دلهای شکسته رو فراموش نمیکنه...حتی اگه تو فراموش کنی.یا خودتو توجیه کنی و هزار تا دلیل بیاری.همه اون دلایل کافی و لازم.من میگم بهتر میرفتی و کاینات هم اینو میفهمه...
3/پیدا کردن جای تو فقط 5 دقیقه رجوع به دلم وقت برد.بیرون کشیدن حسم از لای همه چیزایی که رو هم آوار شده بود.
4/تنها چیزی که مونده اینکه یکم خودمو آماده کنم، و بعد با ... حرف بزنم.نمیدونم چی شد.چرا اون موقع اینا به ذهنم نیومد.آزرده شد و من باید جبران کنم.امیدوارم خیلی زود خودمو جمع و جور کنم و باهاش روبرو شم.
5/تو این چند روز همش فک میکردم لازمه یه سیلی بخوابونم زیر گوشت که مرد بشی...الان خوشحالم که فضاش پیش نیومد...ارزشش رو نداشت که من عذاب وجدان داشته باشم.
6/آلارم ساعت 5 گوشیم برا همیشه حذف شد...
7/پست آخر آروم و مطمین بدون درد و خونریزی...
8/کاینات، خدای خوبم بر این آرامش و خلا عمیقا شکر گزارم.من خالی از عشق و ترس و نفرت،منتظر بازتاب خوبتونم.اگه مشب بازتاب من باشه تا اخر عمرم بس خواهد بود.آرامش امشب یه جور خوبیه.
9/خدا نگهدار...
برچسب: چقدر گریه, تا آروم شدم,
نویسنده: ستایش کوهی