انگار کم کم دارم تو این عشق بزرگ میشم.تقریبا از اولین روزای شروع این عشق میدونستم که تو این روزا میری سفر.اعتراف میکنم که گاهی دوس داشتم یه جورایی کنسلش کنی،و اعتراف میکنم همش برا اینکه دور میشدی نبود، فک میکردم معنی این کار اینکه تو خیلی منو دوس داری و نمیتونی تحمل کنی که 10 روز منو نبینی.فک میکردم اینجوری باورم میشه مهمترم.از همه چی...هر بار که حرفش میشد تو دلم ارزو میکردم که بگی کنسل شد...ولی از یه جایی به بعد، نمیدونم از کی حس کردم برام اهمیتی نداره که بری یا نری،حس کردم نیازی به این تایید ها ندارم.نیازی ندارم که تو ثابت کنی یه چیزایی رو.حس میکنم دوست دارم، این دوست داشتن به من حس زندگی میده و همین بسه.
تازه میفهمم وقتی مادرم میگفت تو خوش باش تو دورترین نقطه دنیا، یعنی چی؟.
نفسم من ارومم به امید داشتن لحظه های خوب برات.نمیگم دوس نداشتم که باشی،ولی ...
جمعه شبها همیشه یه ذوق و هیجانی دارم. میدونم احتمالش کمه که تو تو پیچ کوچه منو منتظر نشسته باشی ولی حس خوبیه ،فکرش هم خوبه.امروز که نبودی نگام برای دقایقی اونوری خیره شد.ارزو کردم، به کاینات انرژی دادم و اومدم خونه...
عشقم تا لحظه دیدار...
برچسب:
نویسنده: ستایش کوهی
تاريخ: جمعه
16 مهر
1395 ساعت: 16:13