
این دوری باعث شده نگاه من به اطرافیانم عمیق تر و خواستنی تر باشه، میدونی وقتی حس میکنی که اونقدر دوری که هر لحظه ممکنه یکی از عزیزات رو از دست بدی و حتی به آخرین لحظه ها هم نرسی، یه جوری قشنگ نگاش میکنی، یه جوری که انگار مسوولیت داری لحظه به لحظه هاش رو یه جایی حفظ کنی. دیدی وقتی یکی رو هر روز میبینی، وقتی باهاش حرف میزنی و اون یه کار دیگه میکنه چقد حرص ات در میاد، میگی خوب یه دقیقه اون لامصب و ول کنی که دنیا به هم نمیریزه!!! ولی وقتی دور میشی، وقتی رو واتس اپت میبینی اون گوشی رو گذاشته روبروش و لابلای کاغذ هاش دنبال زندگیش میگرده، وقتی میبینی داره غذا درست میکنه و تو میبینی که آبش رو میزاره جوش بیاد خیلی حس خوبیه، حس میکنی کنارش هستی، از حالش خبر داری، حس میکنی میتونی بپری بغلش و بگی ...
ادامه مطلب
ياد يه شعري افتادم دقيقش يادم نيس ولي مضمونش اين بود كه ميخواي بري برو ولي بنا به احتياط روسري اي، گل سري ،چيزي را جابگذار.... پينوشت ١/ خوبه كه يادگاري ندارم يا بده؟!...
ادامه مطلب
يادته بهت گفته بودم صبحا كه گرم حرف زدنيم همكاراي من ميگن شماها چي ميگين كه حرفاتون تموم تموم نميشه و حسابي براشون عجيبه....امروز تو تيستي ... حرفي نيس... ...
ادامه مطلب
به این فکر میکنم که الان باید وقتش باشد که یک چایی داغ بریزی توی یک فنجان کمر باریک...دستهاییت را باز کنی و چای را با طعم لب های من هورت بکشیم. و به قول بابا لنگ دراز این یکشنبه کشدار با این تصویر بماند در خاطره های ما تا هربار به یکشنبه فکر میکنیم یه لبخند ملیح روی صورت تو باشد و یک خنده آرام گوشه لبهای من ... پینوشت: خیال تو هم اروم کننده است. پینوشت 2/دلم تنگته دیوونه.درست وقتی که دارم از دلتنگی برات مینویسم... ...
ادامه مطلب
روز تولد یکی از اون روزاییکه هم شادی و هم یه چیزی تو وجودت غریبگی میکنه.یه سال از زندگیت تموم میشه که رشار از خاطره است.خنده ها و ناخوشی هایی که بزرگت کرده.این روز یه جوریه.دلت میخواد کنار اونایی باشی که بفهمنت.نگات کنن و بدونن تو الان چی میخوای.دستتو اروم بگیرن و منتظر بشن اونقد که تو حرف بزنی.بخندی باهاشون.برقصی باهاشون.ویش لیستت رو بنویسی باهاشون و ارزوهات رو باهاشون تصور کنی. وقتی شمع هاتو فوت میکنی باید صدایی همراهیت کنه "بیا شمع ها رو فوت کن که صد سا..." که تو بخوای صدسال کنارش باشی.نفست به نفسش بند باشه و... ...
ادامه مطلب